اجتماعی , فرهنگی , هنری , سیاسی و عمومی |
زیبایی
ما به خاطر زیبائی است که این بار گران زندگی را به دوش ناتوان می کشیم. و گر نه خور و خواب که با این همه عذاب نمی ارزد. آنکه مفتون زیبائی است گرد زشتی و نادرستی نمی گردد و دلی که از ذوق و صفا لبریزشد ‘ جائی برای کینه و جفا نمی گذارد.
اما زیبائی ظاهر همچون رویای جوانی و بهار زندگانی در گذر است و تنها جمال معنا است که پایدار می ماند و به دل بستن می ارزد.
اگر باغبان هنر نبود احساسات لطیف می پژمرد و اگر احساسات لطیف نبود آدمی از ببر و پلنگ مخوفتر و خونخوارتر می گردید .....
مهدی ضمیر روشن
خسته از...
خسته ام از آرزوها ‘ آرزوهای خیالی
شوق پرواز مجازی ‘ بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ‘ زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین ‘ پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ‘ آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ‘ چشمهای پنبه بسته
خسته از درهای بسته ‘ خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ‘ میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ‘ گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی ‘ پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ‘ نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ‘ روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ‘ جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست
روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ‘ صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها ‘ نامی از ما یادگاری
چند روزی است که حالم ديدنيست
حالم از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
حق ماست...
روزها در پی هم شب می شوند و شبها....
ذره ذره آب می شويم و فرو می رويم در خاکی که
کودکان آينده روی آن بازی خواهند کرد...
بی آنکه به ياد بياورند قيافه های خسته و مسلول ما را...
و ... پشت سر خاطره هاست که فقط می ماند
به تجلی روزهای بر من رفته که گاه با شکوه و گهگاه ناشکوه رفته اند
پشت سر فقط خوبی هاست که می ماند
و بر پيشانی خوبی هايمان قداست و ارزشها...
آدميت را در يابيم!
اين حق ماست.
نيامدی...
چه روزهايی که يك به يک غروب شد نيامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدی
خليل آتشين سخن ، تبر به دوش ، بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدی
برای ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه ،
ولی برای عده ای ، چه خوب شد نيامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح نه ، ظهر نه ، غروب شد نيامدی
سالها خسته در پی اين سووالی سختم
که چرا سفره احساس نمک گيرم کرد؟
************
و چه شيرين؛
گوهر وجود را در چشمه انسانيت شستن
و زشتيها را از هستی خود و ديگران زدودن
و شيرينی هستی را در تلخی ديگران نجستن
و شکوفايی را در لحظه لحظه زندگی انديشيدن
و دريای بيکران دوستيها را به سراب فريب نفروختن
و سرانجام و سرانجام ؛
شيرينی و زيبايی اين همه را برای خود و نوع خود خواستن و يافتن...
تاس بد را خوب بازی کردن است
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|